شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

معرفى كتاب 43

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

به اطراف و اقطار عالم افتاد ( 171 / 13 تا 14 ) ؛ هرچه از غربا آنجا بود بر دست عوامّ كشته شد ( 254 / 13 تا 14 ) ؛ دو سوار در وى رسيد و بر دست وى كشته شدند ( 279 / 1 ) . در اين امثله فاعل گاهى اسم جمع يا مقدارى مبهم است و گاهى معدود ، فعل گاهى مجهول است و گاهى معلوم و حاكى از فعّاليّت و عمل . 7 ، فعل جمع و مفرد راجع بفاعل جمع غير ذى روح : اگر زود زود جزاى غدر در كنار او نهد دلها برمند و خاطرها منفعل شوند ، و نيّتهاى مردم بگردد و بخللهاى بزرگ سرايت كند ( 127 / 10 تا 12 ) . در جهانگشاى جوينى هم فعل جمع بفاعل غير ذى روح جمع ارجاع شده است در اين عبارت : تا بوقتى كه خراسان و مازندران در زير سنگهاى بلاى اين آسياى گردان نرم گردن شدند ( 2 : 269 ) . بحث در باب اين قاعده اينجا محلّ ندارد ، نگارنده در اين خصوص بتفصيل بحث كرده است J . R . A . S . ) ژانويهء 1942 ص 41 و ما بعد ) . 8 ، فعل ماضى محتمل و مشكوك و مشروط و يقينى معلّق و فعل تمنّى و ترجّى و ترديد : آنچه در اين مدّت به وى رسيد ده هزار دينار بوده باشد ( 157 / 15 ) ؛ گفت : آن از تدبيرات شرف الملك بوده باشد ( 226 / 11 ) ؛ شجاعت او از ذكر وقايعى كه در اثناء كتاب شرح رفته است معلوم شده باشد ( 281 / 4 تا 5 ) ؛ در آثار الوزراء عقيلى بنقل از مقامات ابو نصر مشكان آمده است ( چاپ دانشگاه ص 179 ) : در هفته‌اى پنجاه شصت پيغام رفته باشد در باب وزارت ، مطلقا تن در نمىداد . نيز رجوع شود به كليله و دمنه تصحيح و توضيح مينوى 376 / 8 ح . 9 ، حذف « را » از مفعول صريح : پس غدرهائى [ را ] كه با سلطان كرده بود يك يك بر وى شمرد ( 61 / 13 ) ، كه بدون « را » ناقص است . 10 ، راجع به جملهء « از عادت وزرا آنست كه چون در ديوان بجاى وزارت نشسته باشد جهت كسى قيام نكردى » ( 137 / 8 تا 9 ) در حاشيهء آن صفحه گفته